دختر امید / در سالگرد وداع با هاله سحابی

hale

امروز صبح با خواب شیرینی که از تو دیدم از خواب برخواستم باز  هم فصل بهار و یاد چندین بهاران که با هم گذراندیم و باز هم ماه خرداد و این که هر سال خرداد به عزای دل ما میاید. کاش بودی و به تو هم می گفتم که دیشب «آقای عزیزی» در خواب و رویا با ما بود. تو مانند بهاری  حتی وقتی در خواب می آیی گل از گلم می شکفد. ولی این سومین بهاری است  چه بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید بهاری دیگر بی حضور تو. زیر هجوم خاطرات می روم  به یاد می آورم وقتی که بهار سال ۶۱ و به مناسبت نوروز با یک گروه سفری به مناطق غرب کردیم. حتی تا خط مقدم جبهه  پیش رفتم و چقدر خطر کردیم! تو تازه نامزد کرده بودی و همسر آینده ات این سفر را برای ما فراهم کرده بود. به مناطق زیادی رفتیم جاهایی که شاید در آنجا نبودیم ما بیشتر در اردوگاهها جنوب کار می کردیم. ولی این بار فقط برای بازدید، نه برای فعالیت به مناطق غرب رفته بودیم. می خواستیم ایام عید را در کنار رزمندگان بگذرانیم و چه خوب در آنجا دیدیم که بیم های پر رنگ در کنار امید زندگی می کردند.

آن سال طبیعت در بهار چقدر زیبا بود و تو دختر امید در دشت بیکران  گل امید جمع بودی عطر زندگی می پراکندی وما روحیه شادی می یافتیم و خستگی از روح و تنمان بر می گرفتی. بماند که در این سفر چه تلخی ها که نچشیدیم و چه افسوس ها که نخوردیم از بی یاری یاران و همرهان.

مهمترین و شاید جذابترین بخش این سفر به گیلانغرب و دیدار تصادفی  «آقای عزیزی» بود. او بدون  پای راهوار گوسفندان را چوپانی می کرد.  به یاد میاورم که چقدر ما و «آقای عزیزی» از این دیدار خوشحال شدیم. وای که چقدر دنیا کوچک است! ما دریافتیم که قلب ها دریچه نفوذند.  آن کس که صادقانه پای در این حریم نهد پایدارترین مهمانهاست.

ما با او در بیمارستان طالقانی آشنا شدیم جایی که دو پای خویش از دست داده مجروح و بیکس در تخت بیمارستان افتاده بود. ما به تیمارش همت گماشتیم و تو زحمات شبانه روزی خود را همچون خواهری دلسوز از او دریغ نکردی. چقدر تلاش کردیم تا با هدایا و کلمات مهربانانه مان جای خالی کسانش را پرکنیم و مرهمی بر روح  وجسم در هم شکسته اش باشیم. در واقع ماه ها با او در بیمارستان زندگی کردیم و بعدش دیگر هرگز او را ندیدیم . حالا این پسرک ساده روستایی با آن قد بلند و قلب فراخ در پیش رویمان با دو چوبدستی ایستاده بود و چه تصادف شگفت انگیزی!

پس از شادی ها و واگویی خاطرات تلخ و شیرین ما را به کلبه ساده و محقری که خود و عمویش در آن زندگی می کردند دعوت کرد. او و عمویش تنها بازماندگان خانواده اشان از  بمباران جنگ خانمان سوز و بی حاصل بودند که با هم در زیر یک سقف زندگی می کردند.

او داوطلبانه در جنگ شرکت کرده بود….

ما هر گز طعم آن نیمرو و نان گرمی را که عمویش برایمان پخت را فراموش نکردیم.  همانجا به هم قول دادیم که هیچوقت «آقای عزیزی» و «عزیزی ها» را فراموش نکنیم و همیشه برای اعتلا و بهبودی زندگیشان بجنگیم. تو شجاعانه در این عهد پای فشردی و ثابت کردی که انسان مومن به هستی نه از زندگی می ترسد نه از مرگ. تا جان در بدن داشتی درد عزیزی ها را فریاد زدی لحظه ای از هدف خود دور نیافتادی نه در کلام و نه در عمل.

تو مصداق این گفته شاملویی:

فرصت کوتاه بود و سفر جانکاه

اما یگانه بود و هیچ کم نداشت

به جان منت پذیرم و حق گذارم

هاله دوست یگانه من بعد از تو چه سرگشتگی ها که با من بوده است من گم شده ام در کشاکش آن همه آرزوهای خوب و انسانی. به خود می گویم نگذار زخمهایت ترا تبدیل به کسی کند که نیستی.

هاله عزیز تو پای تمام خواسته های انسانی خویش ایستادی و ایستاده نیز جان سپردی و ثابت کردی که گاه انسان با مرگش نشان میدهد که در شان زندگی بوده است.

هاله «آقای عزیزی» کجاست؟ آیا او را دیده ای؟

آیا او هم مثل تو مصمم به دنبال هدف خود رفته است . هاله!  «آقای عزیزی» کجاست؟

با نوشتن این مطلب قصد دارم بگویم که نباید «هاله ها» و «عزیزی ها» از یاد بروند این نوشته مال نسلی است  که باید یادش زنده بماند. ما با بزرگداشت خاطره آن ها راهشان را پی میگیریم یعنی نمی گذاریم جای پایشان در این راه در طی زمان گم شود .

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل برنکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

کان درد به صد هزار درمان ندهم

خرداد ۹۳

مادر صلح: اکرم مصباح

دل نوشته

3 Comments

  1. roban پاسخ

    in eejaze solhe nabode hale akram ra nevisande karde

  2. منصوره خسروشاهی پاسخ

    h;vl ucdc n,sj khckdkl

    اکرم عزیز دوست نازنینم

    این احساس زیبا را احساس کردم و تحسینت میکنم

    دوستی با تو مایه افتخار همه است

    یاد و نام همه عزیزان سفر کرده بخیر

ارسال نظر